تبليغاتX
شیما

شیما
سزامه، این تنهایی سزامه، که تک تک لحظه هامو تنهاسر کنم


نویسنده : شیما ; ساعت 15:32 روز جمعه بیستم آذر 1388

لیلی، پروانه خدا

شمع بود، اما کوچک بود.نور هم داشت اما کم بود.شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند:شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمین پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت:شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.

پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.

شب بود، خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه می خواست.لیلی، پروانه اش شد.

بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع هاف زیادی نزدیکند.

بال لیلی هرگز نمی سوزد.لیلی پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.ماه روشن است،اما نمی سوزاند.

لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 


و دقیانوسی که منم!

دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد.دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.

می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدامین قرن می گذرد.

و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود.

من آدم هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام.اما هر جا که رفته ام، دقیانوس نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.دیگر اما گریختن و غار و خوای سیصد ساله به کار من نمی آید.من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نَفَس می کشدو با چشم های من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می ایند نه در راه ها که در رگ های من می دوند.

چه بگویم که گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم.

نـــه، ای خدای خواب های معرفت و غار های تنهایی.

من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب.که این دقیانوسی که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید.فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم.بی زره و بی شمشیر و بی کلاه، تن به تن و رویارو.

زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش!

 


پ.ن:اجازه گرفتم،اومدم،مطلب گذاشتم!

پ.ن2:دیروزو اصلا دوست نداشتم...بد بود!!

پ.ن3:سکوت...سکوت...سکوت... . برای یک لحظه هم که شده خواهشا نگو چیزی.بســــــــــــــــه!"""آخه من چرا باید تو رو دوست داشته باشم اونم در این حد؟؟""""نمی دونم.شاید هم داشته باشم.حتما دارم که اگه یه روز نبینمت..."عجب پروویما!"

پ.ن4:آه...آری...این منم...اما چه سود

"او که در من بود دیگرنیست،نیست،

می خروشم زیر لب دیوانه وار

"او" که در من بود آخر کیست؟کیست؟

پ.ن5:احساس می کنم عاشق شدم!





نویسنده : شیما ; ساعت 16:27 روز جمعه ششم آذر 1388

 دیروز دعای عرفه بود....خیلی خوب بود....

تولدت وبلاگم مبارک...

 

 

آخی تازه یه سالش شده.

"وقتی میگن قاطی کردی(بودی) درست میگن.بیاین.اینم نتایجش!"

 

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه...

مردن چه قدر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

 

انگار

این سال ها که می گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می شوم!!"هستم"

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این

باشم

 

با این همه تفاوت

احساس می کنم که کمی بی تفاوتی

بد نیست

 

حس می کنم که انگار

 نامم کمی کج است

ونام خانوادگی ام، نیز

از این هوای سربی خسته است

 

امضای تازه ی من

دیگر

امضای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

افتاد

و لا به لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چه قدر شبیه من است

آه، ای شباهت دور!

ای چشم های مغرور

این روز ها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار...

بگذریم

 

این روز ها                 

برای گریه خیلی دلم تنگ است!

 

 

نامی از هزار نام

ای شما!

ای تمام عاشقاان هر کجا

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را

در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

 

یک نفر که تا کنون

رد پای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گر چه بار ها و بار ها

نام این هزار نام را

از زبان و این و آن شنیده بود

 

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ی گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را

حرمت نگاه بی گناه را

و سکوت یک سلام

در میان راه را نمی سرود

 

نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روز های چارشنبه ساعت چهار

بار ها شماره های اشتباه نمی گرفت

 

ای شما!

ای تمام نام های هر کجا!

زیر سایبان دست های خویش

جای کوچکی به این غریبه بی پناه می دهید؟

 

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

راه می دهید؟

"قیصر امین پور"

 

 

پ.ن:تولد وبلاگم مبارک!عید غدیر هم مبارک.گرچه خیلی زوده.ولی وظیفمه به کل خانوادم تبریک بگم.ایشالله همیشه موفق باشین.در ضمن من از همه عیدی می گیرم، اگه هم ندید به زور می گیرم!!!

پ.ن2:"پسر داییام(بهرام و حامد) با دوستشون 5 تا آهنگ خوندن عالی...خیلی عالین.نمی تونم متنشو بذارم از سارا جون یا بهناز گلم خواهش می کنم بذارن تو وباشون چون خیلی باحااااالن!"

پ.ن3:از خودم بدم میاد!دلتنگم..."

چرا من امسال این قدر خنگ شدم؟این چه نمره هاییه؟شعر نامی از هزار نام سفارشیه!

پ.ن4:من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید!"بیا دیگه...تو راه موندی؟"

پ.ن5:وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمان

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 ...

.......

تا چند وقت دوستان عزیز...





نویسنده : شیما ; ساعت 13:7 روز دوشنبه دوم آذر 1388

یه روزی زیر گنبد نیلی توی گلدون تنهای تنها

خالی بودجای گل توی قلبش دونه داشت تو سینش غم دنیا

حالا غصه و غم دیگه رفته بازم اومده عطر بهارون

روی غنچه ی پاکی نشسته میون دل تنهای گلدون

گل من...گل من...

تویی جلوهی پاک بهارون

گل من...گل من...

منم گلدون و تو گل گلدون

گل من تو قلبم شده غنچه ی قلب تو مهمون

گل من....

نکنه بی تو چیک چیک بارون توی رقص نسیم و درختا

باترانه ی شادقناری دل توبشه تنگ واسه دشتا

واسه تو واسه این دل خسته دیگهمونسی پیدانمیشه

بگو می مونه گل پیش گلدون بگومال منی توهمیشه

وقتی غنچه ی عشق تو واشد تونسیم ناز توجا شد

گوشه کردی تو این دل تنهام عشق توبا دلم آشنا شد

وقتی پرتو روشن خورشید روی برگای سبز توتابید

غصه رفت دیگه از گل گلدون عطر تو توی گلخونه پیچید

گل من...گل من...


پ.ن۱:دختر عموی گلم آخه من می خوام عاشق کس دیگه ای بشم که اونو بذارم توی وبلاگم.دیوونگی های من به تو هم سرایت کرده ها!حالا نکنه عاشقی؟"عجب سوالی"

پ.ن۲:من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبوده ام دیده ام.

کسی می آید...

پ.ن۳:ببخشید...من معذرت می خوام...نمی خواستم این جوری بشه...خودتو بذار به جای من....اگه تو هم جای من بودی همین کارو می کردی...ولی نگران نباش رفتم با اونی که با هات دعواکرده بود دعواکردم...دیگه هم هیچی بهش نمیگم...قول میدم...توببخش...

دفعه ی بعد متن کامل اون شعری که خواسته بودی برات می ذارم... 

پ.ن۴:از خودم بدم میاد...دلتنگم...عاشقم...

دعا کنیدمجبور نشم در وبلاگمو تخته کنم!





نویسنده : شیما ; ساعت 14:25 روز پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزو ها، آرزو های شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

 

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین،آسمان های اجاری

 

با نگاهی سر شکسته، چشم هایی پینه بسته

خسته از در های بسته، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روز های را، روی هم سنجاق کردن:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

 

روز میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

 

 

هر چه هستی باش!

با تو ام

ای لنگر تسکین

ای تکان های دل!

ای آرامش ساحل

با تو ام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی

ای کبود ارغوانی

ای بنفشابی!

با تو ام ای شور،ای دلشوره ی شیرین!

با تو ام

ای شادی غمگین!

با تو ام!

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه،جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

                    

"قیصر امین پور"

 

پ.ن: جدیدا رفتم توی خط شعرای استاد امین پور.فوق العادن!

پ.ن2:از خودم بدم میاد!

پ. ن3:من کی پارسال نمره ی ریاضی میاوردم 25/7 از ده که امسال دفه ی دومم باشه؟من چرا این قدر خنگ شدم؟معدل ماه مهر هم شدم نفر 21 تو کلاس.82/7(معدلم از ده) مشاورم به مامانم گفته این دخترت اصلا موقع درس دادن تو کلاس نیست در عالم دیگر به سر می بره!چی کار کنم؟اگه پشت در کلاس ازم درس بپرسن بلدم جواب بدم اما همین که وارد کلاس میشم همه چیز یادم میره.دختر عموم و عمم یه عالمه ازم زبان فارسی پرسیده بودن ولی توی برگم هیچی ننوشتم.جالبه میرم قلم چی امتحان میدم میشم نفر 612 تو کشور بعد مرآت میدم،میشم 40 تو مدرسه!

نمی ذارن به موبایل دست بزنم میگن صفحش کوچیکه!چشمات ضعیف میشه کور میشی.از امروز هم حق نزدیک شدن به کامپیوتر ندارم!

پ.ن4:دلتنگم...

من  F.Dمی خوام....!!!! J'tiam !

 

دوستان عزیز من حدود یک هفته از اینترنت و کلا کامپیوتر محرومم.

**پیشگیری قبل از وقوع حادثه بهتر است!

ببخشید، اومدم حتما جواب نظراتونو میدم!ممنون

فعلا





نویسنده : شیما ; ساعت 16:6 روز دوشنبه هجدهم آبان 1388

سلام.خوبید؟تولد وبلاگم داره نزدیک میشه ها!

بعضی موقع ها فکر می کنم کاش می شد روی بال های سوخته ی پروانه ها مرهمی بذارم تا خوب خوب بشن!؛ بشینم و ساعت ها به آواز غمگین پرستو ها گوش بدم تا بلکه سر در بیارم که از چی ناراحتن!؛یا مثلا تنگ یه ماهی کوچولوی قرمزو ببرم به یه کویر تا برای یه لحظه هم که شده طعم تشنگی رو حس کنه!؛ به حرفا و درد و دل های یه آدم برفی گوش بدم، بشینم ساعت ها توی اتاقم و با خودم حرف بزنم و کسی نیاد بهم بگه دیوونه.اگه من بخوام این چیزا رو داشته باشم، باید چی کار کنم؟

"زیاد جدی نگیرید، میگم که دلتنگم روی مغزم اثر منفی گذاشته!"

 

گاهی وقتا،

توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه

که

روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه.

مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه.

این جور موقعا،

آدما حاضرن همه هستیشون رو بدن

تا

بتونن درست راس همون لحظه

دلتنگی، اون فرد رو ببینن.

*

گاهی وقتا،

آدما خیلی از هم فاصله دارن،

چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شون رو بدن

تا

برای یک لحظه نزدیک هم باشن،

بتونن طعم صدای همدیگرو

مزه مزه کنن،

لهجه نگاه همدیگرو با تموم وجود حس کنن

و...

**

گاهی وقتا،

آدما می تونن بعد از قرن ها،

برای چند لحظه،

دوست داشتنی ترین فرد

زندگیشون رو ببینن

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شون رو بدن

تا

زمان برای همیشه متوقف بشه!

***

می خوام فقط یه چیزی رو بدونی،

فقط یه چیزو:

تمام گاهی وقتای زندگی آدما،

همیشه های زندگی منه!

 

خوب یا بد،به میل تو یا نه!من همینم که هستم، همینم!

گاه چون آسمان بی نهایت، گاه پایبند بغض زمینم!

 

سر کشم،عاصی ام،بی قرارم،عقل را نسبتی با دلم نیست

دوست دارم بیاویزم از باد،از لب برکه بوسه بچینم

 

آه، اما نمی فهمی ام تو، کاش راه من از تو جدا بود

دوست دارم که بی چتر عشقت، زیر باران خودم را ببینم

 

بگذر از روز های نرفته، عشق زنجیری ات را رها کن

من پر از حرف های نگفته، من پر از نقطه چین، نقطه چینم!

 

پ.ن1: من نمی تونم خودمو ببخشم.از خودم متنفر شدم.می فهمید؟بد ترین احساس یک آدمو دارم توی خودم تجربه می کنم.توی مدرسه همه بهم می گن تو امسال چرا قاطی کردی؟می خوام جوابشونو بدم: چون از خودم متنفر شدم!همین! این اجازه رو هم ندارم؟

پ.ن2:دختر گل وقتی به من این متنو میل می زنی میگی که بذار توی وبت خب من که می دونم اینو خودت ننوشتی من اینو خونده بودم.ولی بازم قشنگ بودد...فقط هم به خاطر این جواب سلامتو میدم که جواب سلام واجبه.

پ.ن3:چشمام 4 تا بود(2 تا کمکی.)رفتم دیروز دکتر گفت از این به بعد باید 6 تا داشته باشی.دلتون بسوزه.این قدر گریه کردم 2 تا چشم دیگه هم خدا بهم داد!

پ.ن4:دلتنگم..."علاوه بر دلتنگی همیشگی من مطهرررررررررره می خوام!"

من مشاورمونو می خواااااااااااام.البته فکر می کنم مشغول بچه داری باشن!

 





نویسنده : شیما ; ساعت 18:58 روز شنبه شانزدهم آبان 1388

من عاشقم!

عاشق صدای شر شر باران،

عاشق پنجره های خیس باران خورده

و

عاشق کوچه های نمناک انتظار

من عاشقم!

عاشق شب های پر ستاره و مهتابی در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی در

انتظار دیدار یک آشنا.

من عاشقم!

عاشق پاکی و معصومیت

و

عاشق نگاهی پاک و بی ریا و عاشق سبزی بهار

و عاشق تمام شقایق های دنیا

                                        من عاشقم!

 


امشب...

امشب به آسمان پر ستاره راهی ام

بگذار بگذرم ز تمام سیاهی ام

 

ای مرگ!ای دریچه ی زیبای رو به رو

آغوش باز کن تو بر این بی پناهی ام

 

نگذار تا دوباره بگیرد نفس از این

مرداب های راکد مسموم، ماهی ام

 

این روز ها که از گذر لحظه ها و چرخ

افزوده می شود غم تو بر سیاهی ام

 

دست مرا گرفته رفیق، گناه من

تا بعد از این چه کند با تباهی ام

 


پ.ن:*دلم برای مطی جونم خیلییییییییییی تنگ شده(دوباره)

پ.ن2: *دلم برای مطی جونم خیلییییییییییی تنگ شده

پ.ن3:*دلم برای مطی جونم خیلییییییییییی تنگ شده...

خوبه حالا از همه بیشتر می بینمش.

پ.ن4:دلتنگم...( به قول مطهره ی گلم این قدر گفتم دلتنگم رفته توی ضمیر نا خودآگاهم و کلا قاطی کردم!)

پ.ن5:خسته شدم خدا...خسته شدم.

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته؟خدیا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه.از اینجا که من ایستادم چه قدر تا آسمون راهه؟...

چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه؟



نویسنده : شیما ; ساعت 16:21 روز چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

حتی اگر نباشی...

می خواهمت چنان که شب خسته  خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

محو تو او چنانکه ستاره به به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 


لیلی، زندگی کن!

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار

ومثل هر بار لیلی باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت:کاش این گونه نبود.

خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.

لیلی!قصه ات را عوض کن.

لیلی اما می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.دنیا، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگیست.لیلی!زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟چه کسی گیسوی دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آور که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.

 

 


واما

         تولدتون مباااااااااااااااااااااااااااارک!!!!!!!!!

 

امروز روز تولد توست، روزی برای آغاز دوباره ی تو.

برای چشمانی که ابعاد بی نهایت را در یابند.

و دگر باره شب هایی را ببینند.

نگاهی که اشتیاق را در چشمان کودکان درک کند.

و در تاریکی رنگین کمانی را ببیند.

لحظاتی اوج بگیرد

و بر لبه ی سیاره خویش فرود آید

به میل خود زندگی کند.شادمانی کند.

 

دیروزتولد پگاه عزیزم بود وپس فردا تولد مستوره ی گلمه.بهشون تبریک میگم.فردا هم هجدهمین سالگرد ازدواج مامان و بابامه!!!





نویسنده : شیما ; ساعت 15:25 روز جمعه هشتم آبان 1388

خوب من، می خوامت،

 آرزومه بیام تو خوابت

عزیزم، بخندی،

بشم محو صورت ماهت

دوست دارم بمیرم،

 اما اون اشکاتو نبینم

بردی تو دیگه قلب من،

 می خوام اون دستاتو بگیرم

عشق من باش، جون من باش، نذار یه روز این دلو تنهاش

ای دیوونه،دوستت دارم، نمی تونم از تو چشم بردارم،

حالا من می دونم بی تو

 یه لحظه نمی تونم

تا دنیا پا بر جا ا

 به پای عشقت می مونم.

برای داشتن تو حتی واسه یه لحظه

جونمو، زندگیمو بدم، بازم می ارزه،

دلم می لرزه...

 


بخوام از تو بگذرم،من با یادت چه کنم؟

تو رو از یاد ببرم، با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم، تو رو،خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟

تو همونی که واسم، یه روزی زندگی بودی

توی رویا های من، عشق همیشگی بودی

آره، سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره،واسه ما یه عادته

چطور از یاد برم اون همه خاطراتمو؟

دل دیگه خسته شده،به حرف من گوش نمیده

چشم به راه تو می مونه،همیشه،

غرق امیده

 


پ.ن1:دیشب خواب یکیو دیدم.می دویید.منم دنبالش.هر چه قدر می خواستم بغلش کنم، هر چه قدر فریاد می زدم که وایسا من می خوام بغلت کنم، ازم دور تر می شد!چرا؟؟؟چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن2:مطهره جونمو دیدم.خیلی دلم براش تنگ شده بوددد.

پ.ن3:دلتنگم...

 





نویسنده : شیما ; ساعت 10:54 روز پنجشنبه هفتم آبان 1388

سلام دوستان نازنینم.

حال و احوالتون که انشاالله خوبه و دماغها همه چاقه چاق !

امروز تصمیم گرفتم یه سری از کتابهائی رو که خوندم و واقعاً دوستشون داشتم و برام لذت بخش و مفید بودند رو بهتون معرفی کنم که اگر فرصت داشتید و تونستید ، حتماً تهیه کنید و بخونید ! نیز که من خیلی بچه کتابخونی ام و از عنفوان نوجوانی که چه عرض کنم از کودکی سرم تو کتاب بود و هر چی می خوندم سیر نمی شدم و از اونجائی که حافظم خیلی قویه ماشاالله ،  اسم خیلی از کتابها یادم نمی آد یا اسم نویسندشون ، ولی اونهائی که یادمه براتون می نویسم !

1: اولین کتاب " سینوهه ( پزشک مخصوص فرعون ) "  ترجمه : میکا والتاری که این کتاب رو آقای ذبیح الله منصوری به زبان فارسی ترجمه کردن و شاید مترجمهای دیگری هم داشته باشه که من خبر ندارم ، کتابیه که من اخیراًً به سفارش خیلیها تهیش کردم و خوندم و واقعاً عالی بود و به شما هم پیشنهاد می کنم که حتماً بخونیدش ! این کتاب سرگذشت پزشک مخصوص فرعون آخناتون می باشد و بسیار سرگذشت جالب و مهیج و در عین حال غم انگیزی است و کلی با فرهنگ و نوع زندگی آدمها در آن زمان آشنائی پیدا می کنید . حتماً بخونیدش !

2: " شما که غریبه نیستید " نوشته : هوشنگ مرادی کرمانی  و نشر : معین ، این کتاب هم بسیار عالی بود و سرگذشت خود نویسندست ! من که واقعاً دوستش داشتم و جدیداً به شدت به خوندن سرگذشت آدمها علاقه مند شدم ! از دیگر کتابهای این نویسنده خوب که نوشته هاش بسیار ساده و روان و دوست داشتنیه و در عین حال طنزآلود و من خوانده ام ، اینهاست : "بچه های قالیبافخانه" خیلی غم انگیزه ، " لبخند انار" ، " مشت بر پوست " ، " مربای شیرین " ، " مثل ماه شب چهارده " خیلی خنده داره ، " نه تر و نه خشک " ، اینها کتابهائیست که من خوندم !

3: " در جستجوی معنا " نوشته : ویکتور فرانکل  که سرگذشت خودشه !

4: " عطر سنبل ، عطر کاج "  نوشته: فیروزه جزایری دوما  که این کتاب هم باز سرگذشت خود نویسندست و کاملا طنزه ، خط به خط این کتاب رو که بخونید باید از خنده  ولو بشید روی زمین !   

5: "جاناتان مرغ دریائی " نوشته: ریچارد باخ .

6: " در تکاپوی معنا " نوشته : ترینا پالاس .

7: " بارون درخت نشین " نوشته : ایتالو کالوینو ، این کتاب یه کتاب قدیمیه و نمی دونم که الان هم هست یا نه ولی خیلی جالبه و امیدوارم که بتونید پیداش کنید ! راجع به نام کتاب هم باید بگم که منظور از بارون ، باران نیست که می باره بلکه بارون لقبی است که در گذشته خانواده های بزرگ و برجسته در کشور ایتالیا به مردانشان نسبت می دادند و احتمالا در فرانسه هم استفاده می شده ، البته دقیق نمی دونم ! بگذریم ، این کتاب سرگذشت پسری از یک خانواده بزرگ ایتالیائیه که در نوجوانی بر اثر یکسری اختلاف ها و جرو بحث های خانوادگی از خونه میزنه بیرون و به بالای درخت می ره و برای همیشه همانجا بالای درخت ساکن میشه و دیگه هیچوقت پا روی زمین نمیزاره  ، حتی بعد از مرگش ! خیلی جـــــــــــــــــــــــــــــــــالبه !

8: " غیر ممکن ، ممکن است " نوشته : ژوزف مورفی   و " اتوبوس شماره 9 به مقصد بهشت " نوشته : لئو بوسکالیا ، این دو کتاب هم قدیمی هستند و امیدوارم که بتونید پیداشون کنید !

9: کتابهای شعر و داستانهای کوتاه  شل سیلور استاین رو هم فراموش نکنید ، همینطور کتابهای دلنشین نادر ابراهیمی !

دیگه چیزی یادم نمی آد ! باز اگر در آینده کتاب خوبی خوندم یا اسم کتابی یادم اومد حتماً معرفی می کنم ! شما هم فراموش نکنید که کتابهائی رو که خوندید و دوست داشتید ، معرفی کنید تا ما هم بخریم و بخونیم و لذت ببریم !

موفق باشید دوستان و همیشه کتابخوان بمانید !

پ . ن ۱: بابا ، کتاب معرفی کنید دیگه ، منتظرما !

پ.ن۲:میلاد امام رضا رو به همتون تبریک می گم و امیدوارم این جمعه ، انتظار همگیمون به اتمام برسه و حاجت روا بشیم ! حتما ً جوابمون رو می ده ! خیلی سرش شلوغه ، اما حافظه خوبی داره ! فراموشمون نکرده ! مطمئنم !

پ.ن۳:من نمی خوام برم مدرسه.باید کی رو ببینم؟به خدا نمی خوام.دوست ندارم.اون مدرسه رو بدون... نمی خوام.برای چی زنگ می زنین میگین تو که چیزیت نیست برای چی غیبت می کنی؟برای چی میگین پاشو بیا مدرسه؟من نمیام.چی کار می خواین بکنین؟دیوونم کردین به خدا(البته بودم)

 دلتنگممممممممممممممم...





نویسنده : شیما ; ساعت 10:6 روز سه شنبه پنجم آبان 1388

اسب سرکش در سینه ی لیلی

لیلی گفت: مو هایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه، نمی خواهم.گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.دلم را هم.

لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،

نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است ته جام شوکران است،

تلخ، تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت: دست هایم پل است.پلی که مرا به تو می رساند.بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار.عنانش را خدا بریده،

این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت.لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود.تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

 

لیلی چشم به راه است

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.چشم به راه و منتظر.هزار سال.

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست.چراغانی دلش را.چشم به راهی اش را.

خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.

خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.

عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.

درخت بزرگ شد.هزار شاخه، هزاران برگ، ستبرو تنومند.

سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

مجنون نمی آید.مجنون هرگز نمی آید.

زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیرا که درخت ریشه می خواهد.

 

پ.ن:دیگه دوست ندارم برم مدرسه.نمی خوام.نمیرم.البته فکر کنم به زور بفرستنم.

پ.ن2:من دلتنگممممممممم...